چراغ ها را من خاموش می کنم

بالای 16 سال

داستانی روان شناسی

برنامه مطالعاتی

آمار مطالعه دیگران

چکیده کتاب از زبان سمیرا میر:

داستان زندگی زنی ارمنی بنام کلاریس که به همراه شوهر و سه فرزندش بخاطر مأموریت شغلی همسرش در آبادان قبل از انقلاب زندگی می‌کنند.دغدغه های روزمره و افکار ذهنی کلاریس به عنوان یک مادر، یک همسر، یک دختر، یک خواهر ویک دوست به خوبی نشان داده شده که نسبت به خانواده تنهااو احساس مسئولیت میکند. ریزه کاری های زیبای حرکات وتفکرات، داستان رابسیار جالب وقابل تصور کرده است.

توضیحات سمیرا میر درباره کتاب:

همانند کتاب عادت میکنیم زندگی یک زن پر دغدغه وبامسیولیت نسبت به اطرافیان خودخواه وبی تفاوت به زیبایی به تصویرکشیده شده است.

جوایز و افتخارات کتاب:

بهترین رمان سال ۱۳۸۰پکا
بهترین رمان سال ۱۳۸۰بنیادهوشنگ گلشیری
لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا درسال۱۳۸۰
بهترین رمان سال ۱۳۸۰جایزه کتاب سال

نظر سمیرا میر :

خوشحالم که این کتاب به من امانت داده شدوخواندم☺

ثبت نظر شما


  • mesn :

    4 هفته قبل

    این کتاب به زبان‌های آلمانی، ترکی، یونانی، چینی، فرانسوی، انگلیسی و نروژی هم ترجمه شده‌ است و جز بهترین رمانهای فارسی هست.

آدم ها زود عوض می شوند. آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاه بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها و دشمنی ها فاصله افتاده است.

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند نظرت را نمی‌خواهند؛ می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی فایده است!

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.

آرمن نگاه به سقف پرسید: «تو و پدر قبل از اینکه عروسی کنید عاشق هم شدید؟» هول شدم، سؤال ناگهانی، رفتار پیش‌بینی نشده و هر چیزی که از قبل خودم را برایش آماده نکرده بودم، دستپاچه‌ام می‌کرد و آرمن خدای این کارها بود. حالا به سقف زل زده بود و منتظر جواب من بود. پا شدم و کنار پنجره ایستادم. یاد روزهای گذشته‌ام افتادم که دبیر جبر قرار نبود از من درس بپرسد و پرسیده بود و بلد نبودم معادله‌ی روی تخته سیاه را حل کنم. نگاه‌های همکلاسی‌ها را پشت سرم حس می‌کردم و از زیر چشم دبیر ریاضیات را می‌دیدم که بی‌حوصله و منتظر با انگشت روی میز ضرب یورتمه گرفته بود. خیس عرق بودم و قلبم به‌شدت توی دلم می‌زد. می‌گفتم خدایا کمکم کن این لحظه‌ها را زود بگذرانم… چشم به درخت کُنار و پشت به پسرم گفتم: «من هم مثل تو از ریاضی خوشم نمی‌اومد»

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.