بادبادک باز

بالای 16 سال

داستان رئال داستانی

برنامه مطالعاتی

توضیحات اسماعیل زاده درباره کتاب:

بادبادک‌باز اولین رمان یک نویسنده افغانستانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده. راوی شخصیت اصلی داستان "امیر" است. بار گناهی که او از ۱۲ سالگی با خود حمل کرده باعث می‌شود او که به آمریکا مهاجرت کرده در بزرگسالی برای نجات جان یک پسر بچه به افغانستان برگردد و در این بازگشت با مرور خاطرات گذشته به روایت داستان می پردازند.

نظر اسماعیل زاده :

این اولین کتابی بود که از افغانستان می‌خوندم و چقدر دیدگاه من نسبت به این کشور و مردم عوض کرد. احساس کردم چقدر شبیه به هم هستیم و دغدغه‌های مشترک داریم.
جدای از این به شخصیت اصلی و عذاب‌وجدانی که تا بزرگسالی همراهش بود به قدری دقیق پرداخت شده بود که من هم خودم رو بابت تمام اشتباهات گذشته سرزنش کردم و به همراه شخصیت اصلی بخشیدم.

خالد حسینی به واسطه زندگی و تحصیلات در آمریکا داستان رو به سبک داستان های قوی آمریکایی نوشته واز طرفی شخصیت های داستان در نزدیکی ما و خیلی شبیه به ما زندگی می‌کنند. این گونه لذت بردن از داستان هم به خاطر قدرت داستان و هم به خاطر نزدیکی به شخصیت های داستان برای ما چند برابر میشود.
کتاب از نظرهای زیادی قابل تأمل هست و خوندنش رو به همه توصیه می کنم.

ثبت نظر شما


  • 11 ماه قبل

    عالی عالی عالی

  • 7 ماه قبل

    خیلی خیلی کتاب تاثیرگذاری بود میشه بگم جزء تاثیرگذارترین کتابهایی که تابه حال خوندم بود..وبه قول گیسل نو که در پشت کتاب نوشته ای ازش موجود هست حیف که زود تموم میشه...انگار واقعیه واقعی هست وتمام این اتفاقات افتاده...وبه قدری تصورشون کردم که انگار فیلمشودیدم

یک جای خوانده‌ام که توی مالزی از بادبادک برای ماهیگیری استفاده می‌کنند. شرط می بندم این را نمی‌دانستی. بادبادک را به قلاب ماهیگیری می بندند و آن را بالای آب‌های عمیق هوا می کنند. این طوری سایه نمی اندازد و ماهی را نمی‌ترساند. در چین باستان هم ژنرال‌ها بادبادک‌ها را بالای میدان جنگ هوا می کردند تا پیغام خود را به افرادشان برسانند. باور کن راست میگویم، گولت نمیزنم.

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.

بابا گفت "خب هر چی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد و السلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است‌. میفهمی چی می گویم؟" مآیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم "نه بابا جون" نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم.
................................................
بابا گفت: "اگر مردی را بکشی یک بندگی را می دزدید حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدید وقتی دروغ می گویید حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدید وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف میدزدی میفهمی؟
................................................
بابا گفت: "هیچ کاری پست تر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان... تف به رویش. و اگر زمانی هم چنین کسی به پستم بخورد، وای به روزگارش. می فهمی؟"

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.

همان موقع چشمم افتاد به بابا روی پشت بام خانه. لبه پشت بام ایستاده بود، هر دو دستش را تکان می داد. هورا می کشید و کف می زد. و درست همین، دیدن بابا روی پشت بام، که عاقبت به وجود من افتخار می کرد، بزرگ ترین لحظه زندگی هم در این ۱۲ سال بود

اسماعیل زاده این بریده کتاب را درج کرده.